من + تو میشیم ما♥ *سرینا*
...!!!
سلااااااااااام عزیزم..سرینا هستم و دوست دارم و امیدوارم اینجا بهت خوش بگذره....میگذره دیگه؟؟؟؟! راستی برای لینک منو به اسمه همه چی لینک نکنین!!!باشه؟ به اسمه من + تو میشیم ما♥(سرینا) فقط یه سوال ازت دارم.... جواب بده باشه؟؟؟؟؟ زندگی بهتر بود اگر.....؟؟؟؟؟؟ جواب بدیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....دوست دارم نظرتو بدونم عزیزم خوب دیگه کاری ندارم....خوش بگذره خدایا تقدیر مرا خیر بنویس.... انگونه که انچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم... و انچه را تو زود میخواهی من دیر نخواهم... این نوشته ها به خاطره خیلیاس....اونایی که زندگی براشون تکراری شده... اونایی که این روزا ناراحتنو دست خودشون نیست....به خاطر اونایی که تازگیا هیچ چیز راضیشون نمیکنه...اونایی که نمیدونن به چی نیاز دارن....و در اخر به خاطره خودم... اما به هرحال.... زندگی باید کرد!گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ...گاه باید رویید در پس این باران...گاه باید خندید بر غمی بی پایان. و اینکه... زندگانی برگ بودن در مسیر باد نیست ... امتحان ریشه هاست ... ریشه هرگز اسیر باد نیست ... زندگانی پیچک است ... انتهایش می رسد پیش خدا ... باید آن را سبز کرد.باید آن را آب داد ... با آب پاش لحظه ها وقتی به دنیا میای در گوشت اذان میخونن...وقتی میمیری بر بدنت نماز.... میبینی زندگی چقدر کوتاهه؟؟؟به فاصله ی اذان تا نماز....دوستایه خوبم...امیدوارم از زندگیتون لذت ببرین... تعمیر و نگهداری از كاخ سفید بصورت یك مناقصه مطرح شد. یك پیمانكار آمریكایی، یك مكزیكی و یك ایرانی در این مناقصه شركت كردند. پیمانكار آمریكایی پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود مسؤل كاخ سفید دلیل قیمت گذاری اش را پرسید و وی در پاسخ گفت: ۴۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۴۰۰ دلار بابت هزینه های كارگران و… ۱۰۰ دلار استفاده بنده. .. پیمانكار مكزیكی هم پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود ۳۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۳۰۰ دلار بابت هزینه های كارگران و… +۱۰۰ دلار استفاده بنده. .. اما نوبت به پیمانكار ایرانی كه رسید بدون محاسبه و بازدید از محل به سمت مسؤل كاخ سفید با عصبانیت گفت: تو دیوانه شدی، چرا ۲۷۰۰ دلار؟!!!!! پیمانكار ایرانی در كمال خونسردی در گوشش گفت: .. آرام باش… ۱۰۰۰ دلار برای تو…… و۱۰۰۰ برای من ……. و انجام كار هم با و پیمانكار ایرانی در مناقصه پیروز شد در یکی از دبیرستان های هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که "شجاعت یعنی چی؟"محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود: "شجاعت یعنی این"و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده و رفته بود! اما برگه ی ان جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه ی سفید او نمره ی 20 دادند. فکر میکنید اون دانش اموز چه کسی میتونست باشه؟جناب دکتر شریعتی نقاش خوبی نبودم اما به لطف تو..... این روز ها انتظار را دیدنی میکشم..!!!! بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن شاید به یاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی.... من در تنهاترین قبر این شهر خفته ام صدای کلاغها را میشنوی؟! دارند برایم فاتحه می خوانند....!!!!!! . . . کاش میفهمیدی قهر میکنم که دستمو محکمتر بگیری.... که بلند تر بگی بمون....همین! مینویسم دوستت دارم و قایمش میکنم تو به درد زندگی نمیخوری تورا باید نوشت و گذاشت وسط همان شعر و قصه هایی که ازشان امدی....... غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم. مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است. جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزیزم شام چی داریم؟" درویشی به اشتباه به جهنم فرستاده میشود. پس از اندک زمانی داد شیطان درمی اید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس میفرستید به جهنم؟! از روزی که این ادم به جهنم امده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و... حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است : با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
عشق لالایی بارون تو شباس نم نم بارون پشت شیشه هاس لحظه ی شبنم و برگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاس تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت منو فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ و گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد دردای منی دستای تو خورشید و نشون می دن چشمای بستمو بیدار میکنن صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام تکرار می کنن زندگی وقتی بیزاری باشه روز و شب هاش همه تکراری باشه شاید عشق برای بعضی عاشقا لحظه ی بزرگ بیداری باشه
نظر یادت نره ها!!!!!!


منتظره نظرت هستم.. بابااااااااااااااای
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.» و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست
را ۹۰۰ دلار اعلام كرد.
را ۷۰۰ دلار اعلام كرد.
..
مسؤل كاح سفید رفت و در گوشش گفت: قیمت پیشنهادی من ۲۷۰۰ دلار است!!!
پیمانكار مكزیكی.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کن.
و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!" 
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |
تبلیغات 














